﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بلاگ اسمیت</title>
    <description>یاد بگیریم دروغ نگیم</description>
    <link>http://blogsmet.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>علی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 29 Jun 2009 19:24:02 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>داستان جالب آبدارچی در شرکت مایکروسافت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: &amp;laquo;شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین... مرد جواب داد: &amp;laquo;اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!&amp;raquo; رئیس هیئت مدیره گفت: &amp;laquo;متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.&amp;raquo; مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت .... پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: &amp;laquo;من ایمیل ندارم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: &amp;laquo;شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟&amp;raquo; مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: &lt;span style="color: #000000;"&gt;آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=3097819</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-3097819</guid>
      <pubDate>Mon, 29 Jun 2009 19:24:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من همون دلقک سیرکم !</title>
      <description>&lt;p&gt;روزی مردی به دیدن دکتر روانپزشک رفت و گفت این روزها اصلا نمی خندد. حال و حوصله ندارد. در کل آرام شده. دکتر هر چه دارو به داد اثر نکرد. هر چه به ذهنش می رسید را اجرا کرد ولی نه. مرد حالش خوب نشد که نشد. آخر فکری به ذهنش رسید.&lt;br /&gt;رو کرد به مرد و گفت : جدیدن در شهر سیرکی برپا شده که در آن دلقکی وجود دارد که خیلی خوب است. خیلی خوب می خنداند. من به هر مریضی گفته ام آنجا برو رفته و خوب خوب شده و کلی خندیده است. برو آنجا مطمئن باش که حسابی می خندی.&lt;br /&gt;مرد رو کرد به دکتر و گفت : من همون دلقک سیرکم !&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=3006106</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-3006106</guid>
      <pubDate>Mon, 08 Jun 2009 22:34:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان کوهنورد و طناب !!!</title>
      <description>&lt;p&gt;داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماماً در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد: " خدایا کمکم کن" ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد: " از من چه می خواهی؟ " کوهنورد گفت : " ای خدا نجاتم بده! " - واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن! یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد !!! روز بعد از این ماجرا گروه نجات می گویند که یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود. ((( او فقط یک متر با زمین فاصله داشت! ))) و شما؟ چه قدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید. هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده. یا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/36</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=3006101</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-3006101</guid>
      <pubDate>Mon, 08 Jun 2009 22:27:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گفتم...گفت...</title>
      <description>&lt;p&gt;گفتم : خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هرچه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیز تر از هرچه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشک هایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گو ش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هرچه هست از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی. می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت... گفت: عزیز تر از هرچه هست من دوست تر دارمت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع: &lt;a title="منبع: BlogSmet" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2991117</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2991117</guid>
      <pubDate>Thu, 04 Jun 2009 14:44:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلایل علاقه مردها به زن ها !</title>
      <description>&lt;p&gt;ما مردها زنها را دوست داریم چون:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون همیشه احساس می&amp;zwnj;کنند جوانند، حتی وقتی پیر می&amp;zwnj;شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون هر وقت کودکی را می&amp;zwnj;بینند لبخند می&amp;zwnj;زنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون وقتی مسیر مستقیمی&amp;zwnj;را طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه می&amp;zwnj;کنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمی&amp;zwnj;گردند تا تشکر کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون در همسرداری به گونه ای رفتار می&amp;zwnj;کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار می&amp;zwnj;گیرند و هرگز برای کاری که انجام می&amp;zwnj;دهند توقع تشکر ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق می&amp;zwnj;افتد را جدی می&amp;zwnj;گیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی&amp;zwnj;روند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می&amp;zwnj;کنند شکایتی نمی&amp;zwnj;کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالن&amp;zwnj;های ورزشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون آنها ترجیح می&amp;zwnj;دهند سالاد بخورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنی&amp;zwnj;های مخرب هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی Sistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمی&amp;zwnj;کنیم و همین ما را دیوانه می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما می&amp;zwnj;گویند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون وقتی می&amp;zwnj;خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح می&amp;zwnj;دهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمی&amp;zwnj;دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون گاهی از چیزهایی شکایت می&amp;zwnj;کنند که ما هم آن را احساس می&amp;zwnj;کنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما می&amp;zwnj;فهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون داستان&amp;zwnj;های عاشقانه می&amp;zwnj;نویسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می&amp;zwnj;توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمی&amp;zwnj;کنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله می&amp;zwnj;کند، آنها هم محکم و بی منطق می&amp;zwnj;جنگند و سعی می&amp;zwnj;کنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون وقتی به آهنگ Rolling Stones با صدای Angie گوش می&amp;zwnj;دهند، چشمهایشان از حدقه بیرون می&amp;zwnj;زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون آنها می&amp;zwnj;توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی&amp;zwnj;کنند دامن بپوشند و بروند سر کار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون همیشه می&amp;zwnj;توانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه می&amp;zwnj;کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*چون ما از آنها متولد شده&amp;zwnj;ایم و به سوی آنها نیز باز می&amp;zwnj;گردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*و پائولو می&amp;zwnj;گوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یکی دیگر از نظرات خواننده&amp;zwnj;های ما که بسیار زیبا گفته است :&lt;br /&gt;زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها می&amp;zwnj;چرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی دیگر می&amp;zwnj;کشاند که ما هرگز به آن راه نداریم. خنده&amp;zwnj;ی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش می&amp;zwnj;کند. زن&amp;zwnj;ها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع: &lt;a title="منبع: BlogSmet" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir"&gt;BlogSmet&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2775300</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2775300</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Apr 2009 21:55:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تو هم , دختر من رو می پسندی !</title>
      <description>&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-SIZE: 14pt" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="COLOR: #000000"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: x-small"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پیرمرد : معلومه که نه ! جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ ! پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ ! پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی ! جوون : کاملا'' امکانش هست ! پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی ! جوون : کاملا'' امکان داره ! پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ ! جوون : ممکنه ! &lt;br /&gt;پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی ! مرد جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید ! &lt;br /&gt;مرد جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی ! مرد جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین ! مرد جوون در حال لبخند : اوه بله ! پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-SIZE: 14pt" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="COLOR: #000000"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: x-small"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-SIZE: 14pt" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="COLOR: #000000"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: x-small"&gt;&lt;span style="FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="COLOR: #555555"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2707433</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2707433</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Mar 2009 21:52:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>24 ساعت از زندگی دخترا!</title>
      <description>&lt;p&gt;5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و &amp;hellip; )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خواستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن !؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2680139</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2680139</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Mar 2009 21:50:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>24 ساعت از زندگی پسرا!</title>
      <description>&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;8 صبح: تو رخت خواب&amp;hellip;..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;9 صبح: یکم وول میخوره&amp;nbsp; یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده&amp;hellip;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;.(اگه نه که باز خوابه)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال&amp;nbsp; 199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم&amp;nbsp; علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره &amp;hellip;.علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)&amp;hellip;.ا&amp;hellip;مامان!! بزار بخوابم&amp;nbsp; پاشو دیگه پرتش میکنه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2 ظهر:ماماااااااااااااان &amp;hellip;..ناهار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4عصر: مامااااااااااان &amp;hellip;.سوییچ؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5 عصر: اولین اتو&amp;hellip;(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است&amp;hellip;.امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد&amp;hellip;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟&lt;br /&gt;(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه &amp;hellip;.)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه &amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق &amp;hellip;.چه زود دیر می شود&amp;hellip;.!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند&amp;hellip;..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت &amp;hellip;. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;!-- You can start editing here. --&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/30</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2680134</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2680134</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Mar 2009 21:49:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مامان من نمی خوام برم مدرسه!</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir="rtl"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت. &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;است. &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مدرسه. &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مدرسه. &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;معلم ها از من بدشون می یاد. &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;باید بری به مدرسه. &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;پسر: مامان دو &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA" lang="FA"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;لیل برام بیار که من باید برم&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مدرسه؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;مادر&lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir="ltr"&gt;: &lt;/span&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir="rtl"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/29</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2680049</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2680049</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Mar 2009 21:07:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماهیگیری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:&lt;em&gt;&amp;ldquo;عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم&amp;rdquo; &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد... &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;مرد گفت :&amp;rdquo;بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟&amp;rdquo; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;جواب زن خیلی جالب بود&amp;hellip; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 200%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;منبع: &lt;a title="منبع" href="http://www.blogsmet.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="color: #555555;"&gt;BlogSmet&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://blogsmet.persianblog.ir/post/28</link>
      <author>علی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=132400&amp;postID=2680041</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132400.post-2680041</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Mar 2009 21:02:37 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
