روزی مردی به دیدن دکتر روانپزشک رفت و گفت این روزها اصلا نمی خندد. حال و حوصله ندارد. در کل آرام شده. دکتر هر چه دارو به داد اثر نکرد. هر چه به ذهنش می رسید را اجرا کرد ولی نه. مرد حالش خوب نشد که نشد. آخر فکری به ذهنش رسید.
رو کرد به مرد و گفت : جدیدن در شهر سیرکی برپا شده که در آن دلقکی وجود دارد که خیلی خوب است. خیلی خوب می خنداند. من به هر مریضی گفته ام آنجا برو رفته و خوب خوب شده و کلی خندیده است. برو آنجا مطمئن باش که حسابی می خندی.
مرد رو کرد به دکتر و گفت : من همون دلقک سیرکم !
منبع: BlogSmet

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٩ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |