من گمان می کردم،

دوستی همچون سروی سرسبز،

چار فصلش همه آراستگی است 

-----------

من چه می دانستم،

دلِ هر کس دل نیست

قلبها ، ز آهن و سنگ

قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند 

-----------

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری 

-----------

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم 

-----------

سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه،

عاقبت هستی خود را دادم 

-----------

می توان ،

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو ،

هر دو بیزار از این فاصله هاست 

-----------

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ 

-----------

گرچه شل تاریک است

دل قوی دار ،

سحر نزدیک است 

-----------

چشم من ، چشمه زاینده اشک ،

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

درنگاه تو رها می شدم از بود و نبود

-----------

می توانی تو به من ،

زندگانی بخشی ؛

یا بگیری از من ،

آنچه را می بخشی

نوشته شده در ساعت توسط مدیر |