کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته، عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه بعد از همه از خواب برمی خواستم. ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند. ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم. ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم.
منبع: BlogSmet
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد .این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد!
منبع: BlogSmet
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت!
منبع: BlogSmet
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
منبع: BlogSmet
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت . به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت . -منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم . اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !
منبع: BlogSmet
این داستان ، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود . در تمام تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ، تلاش هایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما اصلاً پیش نیامد که در مسابقه ای بازی کند. این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت پ گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت. اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرینها شرکت می کرد، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد . پس از ورود به دانشگاه ، پسرجوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم ، در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد . در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت ، مربی با یک تلگرام پیش او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت : پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم ؟ مربی دستانش ر با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : پسرم! این هفته استراحت کن . حتی برای آخرین بازی در روز شنبه لازم نیست بیایی . روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت . مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی گفت : لطفاً اجازه دهید من امروز بازی کنم . فقط همین یک روز . مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند . اما پسرجوان ، شدیداً اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : باشد ، میتوانی بازی کنی.
مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمیتوانستند آنچه می دیدند ، باور کنند . این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید ، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد...
بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان ، تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت : پسرم! من نمی توانم باور کنم . تو فوق العاده بودی . بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد: میدانید که پدرم فوت کرده ست . آیا میدانستید که او نابینا بود ؟
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که او می توانست مسابقه را ببیند و من خواستم به او نشان دهم میتوانم خوب بازی کنم !
منبع: BlogSmet
تو یکی از اتاقای یه بیمارستان دوتا مریض بد حال بستری بودن.... اونا هیچ سرگرمی نداشتن به جز تنها پنجره ی اون اتاق که رو به یه پارک بود.... یکی از اونا که کنار پنجره بود هر روز برای اون یکی که نمی تونست از جاش تکون بخوره از مناظر بیرون صحبت می کرد... از درختای بلند و سر سبز و گلای رنگارنگ... از فواره وسط پارک و بچه های کوچیکی که با خوشحالی مشغول بازی بودن...از آسمون آبی و پرنده هاش .... روزهای اونها همینطور سپری می شد تا اینکه یه روز اونی که کنار پنجره می نشست از شدت بیماری از دنیا میره دوستش به زحمت خودشو کنار پنجره می رسونه و در کمال ناباوری یه دیوار بلند و بتونی روبه روی خودش میبینه پرستار و صدا می زنه و میگه پس اون پارکی که اینجا بود چی شد.؟ پرستار با تعجب می پرسه کدوم پارک؟ و بیمار میگه مریضی که اینجا بود هر روز برام از قشنگیاش می گفت....!!! پرستار که بغض گلوشو گرفته بود به زحمت گفت: اون بیمار نابینا بود......!!!!!!
منبع: BlogSmet
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
منبع: BlogSmet
پسر به دختر گفت:اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد وگفت:ممنونم! تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود.نیاز فوری به قلب داشت از پسر خبری نبود.دختر با خودش میگفت:میدونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطرش خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت نباشم.آرام گریست ودیگر چیزی نفهمید.... چشمانش رو باز کرد.دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت:چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت:نگران نباشید.عمل پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید.در ضمن این نامه برای شماست...!دختر نامه را برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.بازش کرد.درون آن چنین نوشته شده بود: "سلام عزیزم!الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زندهام.از دستم ناراحت نباش که بهت سرنزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم.پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم.امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه(عاشقتم تا بینهایت...)" دختر نمیتوانست باور کند.اون این کارو کرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود.آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطرههای اشک رو صورتش جاری شد...به خودش گفت:چرا هیچ وقت حرفاشو باور نکردم...
منبع: BlogSmet
یه روزی از روزا با یه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود.یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم. ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم.واسم با دیگران متفاوت بود. عاشقش شدم. عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم.چه جوری نشون بدم که دوستش دارم.روز ها گذشت.من هم هر کاری که می تونستم می کردم که بهش نشون بدم که دوستش دارم. یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد دختر عجیبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.همین جور عاشقش موندم یه روز اومد گفت:" این دوستمه اسمش سعید هست" یهو یه چیزی قلبمو فشار داد.بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:"خوشبختم."دیگه چیزی از دلم نمونده بود.اون لبخند از ته دل نبود.فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند.که باز هم ناراحت نشه! یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه لبخند زدم و گفتم:"بله که می تونی."بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه چندین ماه گذشت یه روز بهم زنگ زد و گفت:"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتو کی بیارم خونتون بهت بدم؟" دیگه نمی فهمیدم چی میگه.منگ شده بودم.یهو دیدم داره میگه:"... کوشی؟ الوووووو گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر" گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده" اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم.فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.خودش بود. بازم سر ساعت! در رو باز کردم.به چشماش زل زدم.هنوزم عاشقش بودم. ولی گفت:"یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت " تا پنجشنبه بیاد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.همه چیز واسم مثل جهنم بود.نمی تونستم تحمل کنم.به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم.دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم.به سالن که رسیدم٬ اونو توو لباس عروس دیدم.چقدر زیبا شده بود اومد جلو و بهم گفت:"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره " دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم تو همیشه توو قلب من هستی. منو یادت نره " گونش رو بوسیدم و گفتم:"خداحافظ " حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم !
منبع: BlogSmet
مردی در راه می رفت زنی را دید ! به دنبال او حرکت کرد ! زن از او پرسید چه می خواهی ؟ مرد گفت عاشقت شدم زن گفت عاشق چیه من شدی ؟! خواهر من از من بهتر است! برو و عاشق او بشو مرد پیش خواهر زنه رفت ! زنی زشت را دید ! مرد برگشت پیش زنه ! گفت چرا به من دروغ گفتی ؟ زن گفت تو چرا به من دروغ گفتی ؟! و گفت اگه عاشقم بودی منو رها نمی کردی و به دنبال خواهرم بروی ! مرد شرمنده شد و رفت...
منبع: BlogSmet
دوتا رفیق بودن یکی ابادانی و یکی تهرانی , ابادانیه اسمش ممد(محمد)بوده تهرانیه اسمش علی . اینا تو خدمت باهم خیلی جورن طوریکه اگه دوساعت هم دیگه رو نبینن نگران حال هم دیگه میشن. میگذره و این 2سال خدمت سربازیشون تموم میشه. دم در پادگان موقع خداحافظی تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد خدمتمون تموم شد اما رفاقتمون هیچ وقت تموم نمیشه.هر وقت کار خوب خواستی بیا تهران.خودم بهت کار میدم. ابادنیه هم میگه:من پول ندارم ام تو هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.خودم برات زن یگیرم. تموم میشه و بعد ازسال تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان سراغ خونه ی فیقش ممد . خونه رو پیدا میکنه.میبینه یه خونه ی ساده و فقیرانه و بدون تشکیلاته.در میزنه دوستش میاد دم در و سلام و احوال پرسی و 1هفته تحویل گرم.بعد یه هفته تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد مگه قرار نبود برام زن بگیری؟ میگه :اره تهرانیه میگه:پس بریم برام زن بگیریم؟ ابادانیه میگه:باشه بریم میگردن تو دوست و اشنا و فامیل و غریبه تا واسه ی تهرانیه زن بگیرن اما تهرانیه هیچ کدوم رو پسند نمیکنه بعد از چند روز موقع رفتن تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد ناراحت نباش تو به قول خودت عمل کردی اما من پسند نکردم... در همین موقع یه دختر از همسایگی ابادانیه میاد میره تو خونه ی ابادانیه.دختر خوب و خوشگل و سنگین و... تهرانیه میگه:ممد من همین دختره رو میخوام حالا دختره کیه ابادانیه میشده؟؟؟ نامزد ابادانیه!!! ابادانیه میگه: باشه با خانواده ها حرف میزنه با نامزده صحبت میکنه و بدون این که تهرانیه بفهمه دست دختره رو میذاره تو دست پسره و میفرستش میره. 1سال میگذره و پسره سیگاری شده افسرده شده گوشه گیر شده یه روز مامانش میاد بهش میگه:زنت رو که دادی رفت حالا برو ببین رفیقت بهت کار میده؟ ابادانیه وسایلشو جمع میکنه و میره تهران.دنبال خونه ی دوستش میگرده.خونه رو پیدا میکنه یه خونه ی بزرگ و زیبا و با تشکیلات و... میره و زنگ در یا همون ایفون رو میزنه یه نفر گوشی رو بر میداره میگه:کیه؟ ابادانیه میگه:علی منم.ممد. تهرانیه میگه برو اقا من همچین رفیقی ندارم و گوشی رو میذاره ابادانیه با خودش میگه:شاید من صدام عوض شده رفیقم منو نشناخته. دوباره زنگ میزنه میگه:علی منم ممد رفیق ابادانیت دوباره علی میگه:اقا من اصلا رفیق ابادانی ندارم و گوشی رو میذاره. ابادانیه خسته و دل شکسته میره میشینه توی چمن روبه روی ساختمون تا یه کم استراحت کنه که یهو چند نفر میبینه که قیافشون به دزدا میخوره با خودش میگه:الان اینا میان پول های منو میگیرن و کتکم میزنن.چطوره خودم پول هامو بدم دیگه کتکه رو نخورم دزدا رو صدا میکنه میگه: اقا این پول برگشتن منه....اینم چند تیکه نون واسه تو راهمه.شما اینو بگیرید اما دیگه کتکم نزنید! دزدا یه فکری میکنن و میگن:نه ما تازه دزدی کردیم.اصلا بیا این 50هزار تومن هم مال تو.پول ها رو میدن و میرن. ابادانیه با خودش میگه:چطوره برم یه اصلاحی بکنم یه حموم عمومی برم یه دست کت و شلوار هم بگیرم برگردم ابادان و به ننه ام بگم رفیقم به من کار داد من نخواستم نگم که رفیقم نامردی کرد. حموم میره و کت و شلوار هم میگیره و موقع برگشتن یه خانومی واسش بوق میزنه که اقا بیا سوار شو اقا بیا سوار شو ابادانیه میگه :خانوم ولم کن تو رو به خدا.من تهرانی نیستم.بچه شهرستانم زود گول میخورم.الانش هم از همه گول خوردم شما دیگه اذیتم نکن...! زنه از ماشین پیاده میشه و میگه اقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی...کار میکنی؟؟ ابادانیه میگه :باشه و میرن اونجایی که زنه کار میکرده زنه یه پوشاک زنجیره ای داشته.یه غرفش رو میده دست پسره.6ماه میگذره و از برکت دست ابادانیه کار و کاسبیه زنه میگیره.زنه میاد بهش میگه:تو خوب واسه من کار کردی.اگه میخوای بیا دخترم هم بگیر.قبول میکنه و عروسی میکنه و یه مدت میگذره... بعد یه مدت زن ابادانیه بهش میگه:ممد یه مجلس شراب خوریه بالای شهر میای بریم؟میگه باشه بریم. میرن و میشینن یه گوشه ی مجلس حالا اون گوشه ی مجلس کی نشسته بوده؟نامزد سابق ابادانیه که حالا میشد زن تهرانیه با خود تهرانیه. ابادانیه میگه ساقی اول من.میگن :بگو میگه: پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد همه میزنن میگه: پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که به دادم رسیدن و بهم پول دادن همه میزنن میگه: پیک سوم هم بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار داد و این دختری که الان زنم شده همه میزنن خب هرچی بود به تهرانیه پرونده بود دیگه تهرانیه هم بهش بر میخوره میگه:ساقی دوم من میگن:بگو میگه: پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد همه میزنن میگه: پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که دزد نبودن و من فرستاده بودمشون همه میزنن میگه: پیک سوم هم بزنید.....قسم خورده بودم نگم اما میگه....پیک سوم رو بزنید به سلامتی اون زنی که مادرمه و دختری که خواهرمه...!!!
منبع: BlogSmet
به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد !
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد ! پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد. نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد . رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد . امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...
منبع: BlogSmet
